یهویی تخته گاز میری جلو
می بینی یه جای ناشناخته هستی
نه که دوست نداشته باشی اونجا باشی
دلتم خاسته اونجا باشی
کلی تلاش کردی به اینجایی که هستی برسی
از خیلی چیزها گذشتی که لازم بوده
یهویی یه فکری میاد به سرت پاتو میذاری رو ترمز آرومتر میری شاید لازم باشه یذره آروم بری و فکر کنی به آنچه که گذشته
این توقف بد نیست داره کمکت می کنه
بهتره بری جلو
اما برمی گردی پشت سرتو نگاه می کنی یه نفس عمیق می کشی
فکر می کنی نگاهی به آسمون می کنی چشاتو می بندی تصور می کنی لحظات شیرین رو و اجاز میدی نجوایی، جمله ای با خودت بگی...
حالا میزنی رو دنده یک و میری جلو....
اما اندیشیدن به پایان داره لذت الان رو تلخ می کنه به پایانی که هیچوقت شاید نیاد و حتی پایان یه جور دیگه غافل گیرت کنه ولی وایسا وایسا
با همون بنزینی که تا اینجا اومدی با همون بنزین بیا
نه، نه، شاید لازمه باک ماشینتو با حرفایی بهتری پرکنی
اون تا اینجا آوردت جلو فک کن چه چیزی لازمه الان .....