امور کوچک و شخصیت شما

درست در امور کوچک، شخصیت انسان آشکار می شود، زیرا آدمی در این امور نمی کوشد تا بر خود مسلط باشد و غالبا می توان از اعمال ناچیز و روش عادی رفتار، به خودخواهی بی حد و مرز و بی ملاحظگی مطلق فرد نسبت به دیگران به آسانی پی برد که طبق تجربه های بعدی، در امور بزرگ هم صادق است
اگرچه آن را انکار کند..

#در_باب_حکمت_زندگی
#آرتور_شوپنهاور
 

فقط و فقط خود شما

بعضی موقعه ها یه کاری انجام میدی واسه خودت و تو عالم خودت هستی
و یهویی یکی دیگه تو رو می بینه. به خودش میگه ببین اون کاری
که من نمی تونم انجام بدم داره انجام میده پس من می تونم.
تو ناخودآگاه آموزگار یکی دیگه شدی.
دیدین میگن شما برای هدفی به دنیا اومدین که فقط خود
شما و فقط خود شما قادر به انجامشه این موردی که گفتم
یکی از کارهایی که به شما محول شده بدون اینکه بدونیندش.



رسالتمون...

یه داستانی می خوندم میگفتن از دوتا درخت می پرسن چه رسالتی می خواهید
داشته باشید یکیشون میگه من میخواهم وسیله ای باشم واسه آموختن دیگران ....
بعد از مدت ها یه مرد با تبرش وارد این جنگل میشه و همین
درخت رو با تبرش قطع می کنه درخته با خودش میگه منکه
آرزوی دیگه ای داشتم چرا چنین اتفاقی برام افتاد ....
این درخت که قطع شد با چوبش تخته سیاه ساختند و تبدیل شد
به جایی که دانش آموزان آموخته ها رو میدیدند اینجا بود که
به درخت گفته شد یادته چی گفتی تو میخاستی جایی باشه
برای آموزش و حالا آرزوت محقق شد
ما هم یه خواسته ای رو به هستی میدیم و
پشت سرش اتفاقاتی میوفته برامون اما چون کل داستان
رو نمی دونیم میگیم چرا این اتفاق افتاده منکه اینو نخاستم
ولی خب اینم قسمتی از سناریو خواسته ماست کافیه به
کائنات اعتماد کنیم می بینیم ما گام به گام به هدفمون نزدیک
میشیم فقط کافیه بردبار باشیم و به هستی اعتماد کنیم.
گاهی این عدم اعتماد ها ما رو فرسنگ ها از آمال و آرزوهامون
دور می کنه و میگیم هستی به حرفای ما گوش نمی کنه
تسلیم بودن اینجاست که معنا پیدا می کنه.

همیشه برای اولین بار

امروز داشتم میرفتم پارک ورزش کنم
تو راه رفتن دلم مسافرت رفتن خاست
ولی خب الان شرایط مسافرت رفتن رو ندارم
یهویی یه فکری به ذهنم رسید که بیام الان فکر کنم
همین شهری که توش هستم تازه اولین باره
که وارد این شهر شدم و یه مسافرم.
با این حس شهر یه جور دیگه شد برام
خیابوناش مغازه هاش حتی معماری شهر
قضاوتم در مورد آدماش
خیلی برام جالب بود این حس...
حس اینکه رفتم مسافرت و تو شهر جدید هستم.
یه بار یه مطلبی می خوندم میگفتش چطوری می تونین
حس عشق و دوست داشتن به کسی
که خیلی دوسش دارین حفظش کنین؟
جواب داد فکر کنین هر روز بار اولی که دارید
می بینیدش اونموقعه همه رفتاراش برات تازه گی و جذابیت داره.

اگر آنجایی که هستم نباشم...

همیشه به نظرم می‌رسد اگر آنجایی که هستم نباشم
حالم بهتر می ‌شود و این مسئله جا به جا شدن موضوعی است
که مادام‌العمر روح مرا به خود مشغول می‌دارد.
هنر سیر و سفر
آلن دو باتن

زندگی عاشقانه...

ومن در خویش، جوری هستم که حتی نمی توانم برایت زندگی ایی آرزو کنم که بی خزان و بی زمستان باشد. نمی توانم بگویم سالی پر از فقط شادی و موفقیت داشته باشی. نمی شود، بگویم برایت سالی پر از ثروت و سلامت می خواهم!
من و تو می دانیم که زندگی بسیار زیبا، اما دشوار و شکننده است! می دانیم قرار است همانطور که گاهی موفق می شویم، جاهایی هم موفق نشویم، یا دست کم رسیدن به برخی خواسته ها و آرزوهای مان را مدتی به تعویق بیندازیم.
یاد گرفته ایم که بیماری هر از چند گاهی در ما، یا یکی از عزیزان و دوستان مان، میهمان می شود تا درسهای سخت انسان بودن را مرور کنیم.
می دانیم که گاه با داشتن مال و گاه به نداشتنش، گرفتار می شویم.

می دانیم ازین بهار تا آن بهار، فاصله ای است؛ پر از ماجراهای تلخ و شیرینی که بسیاری از آنها خواست و انتخابِ ما نیستند، اما گریز ناپذیرند.

نمی خواهم بگویم تو را به خدا می سپارم و خیالت راحت باشد که خدا نمی گذارد هیچ اتفاق بدی برایت رخ دهد! چون می دانم که ناخواستنی ها، همانقدر فراوانند که سپردن های نارس و فهم ناشده ی ما!

دیگر آنقدر بزرگ شده ایم که بفهمیم در هفت سین، چیزهایی را می چینیم که هراسِ نبودن، کم شدن یا از دست دادنشان را داریم.
آنقدر تجربه داریم که درک می کنیم، مردم این بهانه های خوشرنگ و شاد را همچون فرصتی مهم تلقی می کنند؛ برای اینکه، خودشان را به آن راه بزنند؛ که انگار قرار است زندگی طبق آرزوها، شادباش ها، تبریکات، تهنیت ها و مبارک بادهای ما بچرخد! (و شاید این خود نمایش قدرت اُمید در انسان باشد، که به رویارویی هر احتمالی، با لبخند می رود!)

می دانی! می خواهم این بار برایت آرزویی کنم که تو را در تمام فُصولِ زندگی، در سرما و گرمایِ روزگار، در تمام بارانها، برف ها، طوفان ها، خشکسالی ها، شکست ها و موفقیت ها، شادی ها و غم ها، از دست دادن ها و به دست آوردن ها؛ در امان و قرار دارد!

آرزو می کنم، آنقدر به خودت رسیده باشی و برسی؛ آنقدر خدا در خودت داشته باشی و بیابی، و آنقدری در قلبت آگاهی و در ذهنت روشنایی باشد و بیاید که ؛

تمام زندگی را - هر طور که پیش رود - مشتاقانه، اُمیدوارانه، سرافرازانه و عاشقانه، زنده گی کنی.

باشد که سال بعد، همین حوالی، خوشنود از خود و آنچه گذشته، به یکدیگر لبخند بزنیم و همچنان چون بهار، مشتاق و سرافراز و عاشق زندگی باشیم.

تصور خود از خویش

خیلی چیزها هست که سالک مبارز در زمان معینی انجام می دهد
که سالهای پیش نمی توانست انجام دهد. آن چیزها خودشان تغییر نکرده اند،
اما تصور او از خودش تغییر یافته است.

«دون خوان ماتیوس»