ایران جامعه کوتاه مدت

یه کتابی چاپ شده به نام "ایران جامعه کوتاه مدت"
ما حصل این کتاب اینکه جامعه ایران به شدت نگاه کوتاه مدت به برنامه هاش داره و اینو میشه مثلا
از ضرب المثل ها یی که ساخته شده پی برد
این ضرب المثل هارو شنیدید که :
«شش ماه ديگر کی مرده، کی زنده؟» يا «از اين ستون تا آن ستون فرج است» يا «يک سيب را که بيندازی بالا ده تا چرخ می خورد تا بيايد پايين» همه اينها صحبت از اين می کند که هيچ معلوم نيست چه اتفاقی می افتد.

البته نوسنده خودش نگاه آسیب شناسانه اشو داده که مثلا دلایل این می تونه باشه که:

"مهم‌ترين مبنای قضيه همان استبدادی بودن جامعه است. هم جامعه و هم دولت استبدادی هستند. منظورم از استبدادی بودن صرفا ديکتاتوری يا حکومت قهرآميز نيست، بلکه يک ويژگی اجتماعی است که بر مبنای آن دولت از يک سويی بر مبنای قانون و قانون‌مداری رشد نکرده است و از سوی ديگر جامعه هم از سوی ديگر بر مبنای انضباط و نظم طراحی نشده است. يعنی از يک سو قانون متزلزل است و از سوی ديگر انضباط. و به همين جهت هم هيچ گاه معلوم نيست که چند وقت ديگر قرار است چه اتفاقی رخ دهد."
نام کتاب:  «ايران، جامعه کوتاه‌مدت» 
به قلم دکتر محمدعلی همايون کاتوزيان، استاد دانشگاه آکسفورد،
ترجمه: عبدالله کوثری
ناشر: نشر نی
پ ن: میشه گفت زندگی حرفه ای تو ایران نیست و هه چی همینجوریه !!!
و هیچ چیزی استمرار نداشته و به قول نویسنده ایران فاقد طبقات اجتماعی ثابت هستش !!!

احترام به عقاید !!

اینکه عقیده کسی رو قبول نداشته باشی !!!
شاید بهترین جوابی که میشه داد اینکه
من با وجود اینکه عقیده شما رو قبول ندارم اما بهش احترام می ذارم
و این احترام گذاشتن به این معناست که من پای عقیده ام هستم شماهم باش
ولی نظرتونو قبول ندارم. و نتیجه این میشه که زندگی مسالمت آمیز در کنار هم داریم .
بعضی ها میگن به هر عقیده ای نمیشه احترام گذاشت
چون اونموقعه باید به عقاید فاشیست ها و نژاد پرستان هم باید احترام گذاشت
بعدا نوشت : قوچ یه مطلب نوشته که اشاره ای به پست قبلی من پیشنهاد می کنم بخونیدش .

یه جایی دور تر از اینجا

تهران رو یه جورایی دوستش داشتم الانم همینطور
شلوغیش و بعضی از خیابون هاش مثه خیابان ولی عصر
یه جاهایی مثه دربند , درکه , پارک جمشیدیه , خانه هنرمندان , انتشارات ثالث و نشر چشمه
اما الان دوست دارم یه جایی باشم خارج از این شلوغی
و ندیدن چهرهایی که لبخند بر لباشون فراموش شده
اگه رفت و آمد تو شهرم داشته باشم سعی می کنم نگاهم به چهرها نیوفته
و خودمو یه جور مشغول کنم ...
دارم با خودم فک می کنم یه جایی باشم به دور از شلوغی
قبلنا برام قابل تصور نبود تو ایران به شهری بغیر از تهران باشم
و یادم میاد برام سوال بود چه جوری بقیه تو شهرستان زندگی می کنن !!

تصور اینکه تو یه جایی باشی
که یه بالکن داشته باشه با یه صندلی نعنویی که روش بشینی
و طبیعت مقابل نگاه کنی لذت بخش تره
و مشغول کارایی باشی که فقط ازش لذت می بری
و یه کم بی ربط به این پست ام
این کارکردن و حرفه ای شدن باعث میشه
که زنده باشی تا فقط کار بکنی !!!

یه نفر ...

یه گوش شنوا واسه تو
 یه کسی که  یه عالمه وعده وعید خوب بهت بده
یه عالمه تعریف ازت بکنه
بعضی آدما دنبال چنین فردی می گردن
اونموقعه احساس می کن دنیا بر وفق مرداشونه...

انتظار...

میای کلی واسه خودت برنامه می چینی
از صفر تا صدش .
بقیه برنامه هاتم یه جوری وابسته هم دیگه اس
حالا اگه اولی به موقعه اجرا نشه و یا به تاخیر بیوفته
میشه مثه یه دومینو که همه اشو بهم میزنه .
الان چنین حالتی دارم ....
دارم دچار یاس فلسفی میشم
همه کارام استند بای شده .