بالاخره ....
دیروز می خواستم برم سر کار
مدت زیادی گذشت تا تاکسی سوار شوم
چندبار به تاکسی هایی که از خیابون رد میشدم مسیر رو گفتم
فقط یکی بعد از 10 دقیقه به اون مسیری که می خواستم رفت
وقتی سوار شدم
تو تاکسی با خودم فک کردم
چون اطمینان داشتم بالاخره با یه تاکسی میرم
از گفتن مسیر خسته نشدم
گاهی اوقات اطمینان از اینکه
بالاخره اون کاری که می خای انجام بشه
انجام میشه
باعث میشه نا امید نشی
به نظرم
حالا برای بقیه کارایی که در نظر داریم
همین اطمینان رو داشتیم
بهش می رسیدیم ؟!!
شما هم موافقید؟
مدت زیادی گذشت تا تاکسی سوار شوم
چندبار به تاکسی هایی که از خیابون رد میشدم مسیر رو گفتم
فقط یکی بعد از 10 دقیقه به اون مسیری که می خواستم رفت
وقتی سوار شدم
تو تاکسی با خودم فک کردم
چون اطمینان داشتم بالاخره با یه تاکسی میرم
از گفتن مسیر خسته نشدم
گاهی اوقات اطمینان از اینکه
بالاخره اون کاری که می خای انجام بشه
انجام میشه
باعث میشه نا امید نشی
به نظرم
حالا برای بقیه کارایی که در نظر داریم
همین اطمینان رو داشتیم
بهش می رسیدیم ؟!!
شما هم موافقید؟
+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت 2:13 توسط علی
|
قصه گفتن خيلی هم سخت نيست...