نامه نهم
تو همون رستوران همیشگی بودیم همونی که بار اول اونجا بودیم
اما این دفعه جای همیشگمون نبوديم یعنی طبقه دومش, و جامون یه دختر و پسر ى نشسته بودن
ما هم تو طبقه اول بودیم
یادته پیش غذا چیپس و پنیر سفارش داده بودیم
من یهویی نیگاهم گره خورد به یه آقا و خانم نسبتا مسن
که زن و شوهر بودن و همراه دوتا بچه هاشون اومده بودن
حس می کردم اون زن و شوهر احساس خوبی نسبت به هم
ندارند و از سر اجبار اومدن از نگاه مرد به بقیه متوجه شدم
سرم برگردوندم و به تو نیگاه کردم
و گفتم عزیزم
چی میشه که دو نفر اولش عاشق همن
ولی دیگه عاشق هم نیستن
چه اتفاقی میوفته بینشون
و فقط در کنار هم زندگی می کنن
یه لحظه مکث کردی
و چیپس رو نیمه تمام خوردی و رژی شده بود
منم از فرصت استفاده کردم از لای انگشتات قاپیدمش و خوردمش
تو همینجوری هاج و واج مونده بودی که چه اتفاقی افتاده و حس انتقام رو تو چشات خوندم
اما من دستتو گرفتم و خودم یه دونه چیپس بین لبات گذاشتم
بعدش گفتی میذاری جواب سوالتو بدم
گفتم بله عزیزم ....
گفتی ببین علی جان
زندگی مثه ساختن یه خونه می مونه وقتی این خونه کلنگی شد
باید بهش برسیم ازش مراقبت کنیم
درسته از بیرون قدیمی به نظر میرسه ولی توش رویاییه
منم گفتم اره وقتی تو خونه هستی تک تک آجر های خونه باهات
حرف میزنن
شاهد تک تک لحظاتمون بودن
تو گفتی شاهد عشقبازی هامون
منم در ادامه گفتم شاهد خنده هامون
و با یه مکث کوتاه گفتم شاهد غم هامون غصه هامون
و تو گفتی
درخت زندگی بال هایی در آسمان داره
و ریشه هایی به همان اندازه در زمین
و گفتم خورشید زندگی گرمشون می کنه
تو گفتی این ریشه ها دنبال آب می گردن
تا عطش عشقمون برطرف بشه
و من گفتم
خاک آب خورشید و باد در آخر
تو گفتی باد
به رقص در میاردش
و من گفتم بذار رسول یونان رو دعوت کنیم به میزگردمون
و تو گفتی دعوتش کن
و من گفتم
اما این دفعه جای همیشگمون نبوديم یعنی طبقه دومش, و جامون یه دختر و پسر ى نشسته بودن
ما هم تو طبقه اول بودیم
یادته پیش غذا چیپس و پنیر سفارش داده بودیم
من یهویی نیگاهم گره خورد به یه آقا و خانم نسبتا مسن
که زن و شوهر بودن و همراه دوتا بچه هاشون اومده بودن
حس می کردم اون زن و شوهر احساس خوبی نسبت به هم
ندارند و از سر اجبار اومدن از نگاه مرد به بقیه متوجه شدم
سرم برگردوندم و به تو نیگاه کردم
و گفتم عزیزم
چی میشه که دو نفر اولش عاشق همن
ولی دیگه عاشق هم نیستن
چه اتفاقی میوفته بینشون
و فقط در کنار هم زندگی می کنن
یه لحظه مکث کردی
و چیپس رو نیمه تمام خوردی و رژی شده بود
منم از فرصت استفاده کردم از لای انگشتات قاپیدمش و خوردمش
تو همینجوری هاج و واج مونده بودی که چه اتفاقی افتاده و حس انتقام رو تو چشات خوندم
اما من دستتو گرفتم و خودم یه دونه چیپس بین لبات گذاشتم
بعدش گفتی میذاری جواب سوالتو بدم
گفتم بله عزیزم ....
گفتی ببین علی جان
زندگی مثه ساختن یه خونه می مونه وقتی این خونه کلنگی شد
باید بهش برسیم ازش مراقبت کنیم
درسته از بیرون قدیمی به نظر میرسه ولی توش رویاییه
منم گفتم اره وقتی تو خونه هستی تک تک آجر های خونه باهات
حرف میزنن
شاهد تک تک لحظاتمون بودن
تو گفتی شاهد عشقبازی هامون
منم در ادامه گفتم شاهد خنده هامون
و با یه مکث کوتاه گفتم شاهد غم هامون غصه هامون
و تو گفتی
درخت زندگی بال هایی در آسمان داره
و ریشه هایی به همان اندازه در زمین
و گفتم خورشید زندگی گرمشون می کنه
تو گفتی این ریشه ها دنبال آب می گردن
تا عطش عشقمون برطرف بشه
و من گفتم
خاک آب خورشید و باد در آخر
تو گفتی باد
به رقص در میاردش
و من گفتم بذار رسول یونان رو دعوت کنیم به میزگردمون
و تو گفتی دعوتش کن
و من گفتم
اگر تو نبودی عشق نبود
همین طور
اصراری برای زندگی
اگر تو نبودی
زمین یک زیر سیگاری گلی بود
جایی
برای خاموش کردن بی حوصلگی ها
اگر تو نبودی
من کاملاً بیکار بودم
هیچ کاری در این دنیا ندارم
جز دوست داشتن تو
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آبان ۱۳۹۳ ساعت 23:43 توسط علی
|

قصه گفتن خيلی هم سخت نيست...