نامه هفتم
رو کاناپه لم داده بودم داشتم کتاب "راز سایه" رو می خوندم
این جمله اش توجه امو جلب کرد:
" شما در زندگی خود طعم شیرینی عشق و تلخی نا امیدی و دل شکستگی های
بسیاری را چشیده اید.
این تجربه ها جزیی از ترکیب شما هستند.
بدون آنها شما، شما نبودید.
وقتی این تجربه ها بررسی، درک و یکپارچه شوند
می توانید هر خرد، بصیرت و قدرتی را که برای تحقق
رویای نهایی تان نیاز دارید از آنها دریافت کنید"
تا اینجاشو که خوندم کتاب رو گذاشتم کنار
تو که الان اینجا نیستی
رفتی ماموریت....
همین چند دقیقه پیش زنگ زدی گفتی
الان تو فرودگاه هم دارم میرم به
سمت هتل و خیالم راحت شد که
به سلامت رسیدی....
نمی دونم چرا وقتی کتاب رو گذاشتم کنار
یاد اونموقعه ای افتادم که رفته بودیم یافت آباد برای خریدن این کاناپه
یادته وقتی این کاناپه رو دیدیم گفتی علی
این همونیه که می خام
ببین چقد قشنگه
رنگشم با بقیه وسایل سته
میذاریم جلوی تلویزیون لم میدیم
کلی فیلم می بینیم ...
منم گفتم اره لم میدیم فیلم می بینیم
کلی پفک و هل هوله هایی
که دوست داریمو می خوریم
فروشنده اومد سمت ما
بعد از تعارفات و صحبت های اولیه
توضیح داد که این کاناپه خارجیه
از دانمارک وارد شده در مورد گارانتیش
و خیلی چیزای دیگه صحبت کرد
خلاصه قرار شد فرداش برامون بفرستنش ....
فک کنم دو سه ماه بعد از خرید کاناپه بود
که داشتیم دوتایی باهم یه کتاب می خوندیم اسمش
الان هرچی فک می کنم یادم نمیاد
داستان کتاب این بود که
یه زن و شوهر قرار میذارن که هر رازی رو
از هم پنهان داشتن رو بهم بگن
خلاصه اون دوتا رازاشون بهم می گن
و زن این داستان طاقت نمیاره
و مردشو ترک می کنو میره .....
وسطای کتاب که بودیم
از من پرسیدی علی
منم گفتم جانم (ولی می تونستم حدس بزنم چی می خای بپرسی...)
گفتی تو از من رازی بوده که پنهان کرده باشی ؟
من گفتم: بله عزیزم هر آدمی تو این هستی راز هایی داره که بعضی از
اون راز ها رو به هیشکی نمی تونه بگه
فقط اونا رو می تونه به خدا بگه
ولی اگه از من بپرسی راز هاتو بگو
می گم
فقط یه نگرانی دارم ...
پرسیدی چه نگرانی ؟
راز دارم
ولی اهمیتش اونقدری که نیست
که بخوام ازت پنهانش کنم
و شاید اگه برات بگم بهم
بگی کاش نمی گفتی
و شاید ذهنت رو آزار بده و مدتی رو
شاید چند روز یا چند هفته یا چند ماه
تو رو تو فکر میبره
تو به من گفتی می فهمم عزیزم
دارم فک می کنم
پرسیدنش اهمیت خاصی نداره ....
الان زندگیمون عالیه
چرا بخواهیم ابرهای تیره و تار توش وارد کنیم .....
منم مکثی کردم گفتم:
اگه یه موقع دیدی ذهنت رو درگیر کرده
و میخوای رازهای گذشته ام رو برات بگم میگم
بشرطی که خودت رو به خاطر دونستنشون رنج ندی .
دووست دارم رازهاتو بشنوم
اما بهتر که فک می کنم، بهتره بهم نگی ...
منم با چشمک گفتم یه روزی تو کافه ..... خیابون ....بهت میگم ...
بعدش گفتم اما یه شرطی داره
گفتی چه شرطی
گفتم اینکه تو هم راز هاتو به من بگی
اینجوری احساس یکی بودنمون بیشتر میشه
یهویی از رو کاناپه پا شدی
دستمو کشیدی گفتی علی
میای بریم همون کافی شاپه تو خیابون وصال
گفتم باشه، بیام که رازهامو بگم با یه لبخندی اینو گفتم
گفتی نه
گفتی گور بابای راز
بریم بیرون حال و هوا مون
عووض بشه ...
از زندگیمون لذت ببریم
الان که فک می کنم این چیز هارو داشتی که من
حس یکی بودن رو با تو داشتمو دارم ..
اون با مزه گی هات شیطونیات یادته بهت گفتم تو جودی ابوت زندگی منی
تو هم گفتی: تو هم بابا لنگ دراز زندگی منی ....
الان دارم کل متن رو کپی پیست می کنم و چند لحظه دیگه برات ایمیل میشه ...
این جمله اش توجه امو جلب کرد:
" شما در زندگی خود طعم شیرینی عشق و تلخی نا امیدی و دل شکستگی های
بسیاری را چشیده اید.
این تجربه ها جزیی از ترکیب شما هستند.
بدون آنها شما، شما نبودید.
وقتی این تجربه ها بررسی، درک و یکپارچه شوند
می توانید هر خرد، بصیرت و قدرتی را که برای تحقق
رویای نهایی تان نیاز دارید از آنها دریافت کنید"
تا اینجاشو که خوندم کتاب رو گذاشتم کنار
تو که الان اینجا نیستی
رفتی ماموریت....
همین چند دقیقه پیش زنگ زدی گفتی
الان تو فرودگاه هم دارم میرم به
سمت هتل و خیالم راحت شد که
به سلامت رسیدی....
نمی دونم چرا وقتی کتاب رو گذاشتم کنار
یاد اونموقعه ای افتادم که رفته بودیم یافت آباد برای خریدن این کاناپه
یادته وقتی این کاناپه رو دیدیم گفتی علی
این همونیه که می خام
ببین چقد قشنگه
رنگشم با بقیه وسایل سته
میذاریم جلوی تلویزیون لم میدیم
کلی فیلم می بینیم ...
منم گفتم اره لم میدیم فیلم می بینیم
کلی پفک و هل هوله هایی
که دوست داریمو می خوریم
فروشنده اومد سمت ما
بعد از تعارفات و صحبت های اولیه
توضیح داد که این کاناپه خارجیه
از دانمارک وارد شده در مورد گارانتیش
و خیلی چیزای دیگه صحبت کرد
خلاصه قرار شد فرداش برامون بفرستنش ....
فک کنم دو سه ماه بعد از خرید کاناپه بود
که داشتیم دوتایی باهم یه کتاب می خوندیم اسمش
الان هرچی فک می کنم یادم نمیاد
داستان کتاب این بود که
یه زن و شوهر قرار میذارن که هر رازی رو
از هم پنهان داشتن رو بهم بگن
خلاصه اون دوتا رازاشون بهم می گن
و زن این داستان طاقت نمیاره
و مردشو ترک می کنو میره .....
وسطای کتاب که بودیم
از من پرسیدی علی
منم گفتم جانم (ولی می تونستم حدس بزنم چی می خای بپرسی...)
گفتی تو از من رازی بوده که پنهان کرده باشی ؟
من گفتم: بله عزیزم هر آدمی تو این هستی راز هایی داره که بعضی از
اون راز ها رو به هیشکی نمی تونه بگه
فقط اونا رو می تونه به خدا بگه
ولی اگه از من بپرسی راز هاتو بگو
می گم
فقط یه نگرانی دارم ...
پرسیدی چه نگرانی ؟
راز دارم
ولی اهمیتش اونقدری که نیست
که بخوام ازت پنهانش کنم
و شاید اگه برات بگم بهم
بگی کاش نمی گفتی
و شاید ذهنت رو آزار بده و مدتی رو
شاید چند روز یا چند هفته یا چند ماه
تو رو تو فکر میبره
تو به من گفتی می فهمم عزیزم
دارم فک می کنم
پرسیدنش اهمیت خاصی نداره ....
الان زندگیمون عالیه
چرا بخواهیم ابرهای تیره و تار توش وارد کنیم .....
منم مکثی کردم گفتم:
اگه یه موقع دیدی ذهنت رو درگیر کرده
و میخوای رازهای گذشته ام رو برات بگم میگم
بشرطی که خودت رو به خاطر دونستنشون رنج ندی .
دووست دارم رازهاتو بشنوم
اما بهتر که فک می کنم، بهتره بهم نگی ...
منم با چشمک گفتم یه روزی تو کافه ..... خیابون ....بهت میگم ...
بعدش گفتم اما یه شرطی داره
گفتی چه شرطی
گفتم اینکه تو هم راز هاتو به من بگی
اینجوری احساس یکی بودنمون بیشتر میشه
یهویی از رو کاناپه پا شدی
دستمو کشیدی گفتی علی
میای بریم همون کافی شاپه تو خیابون وصال
گفتم باشه، بیام که رازهامو بگم با یه لبخندی اینو گفتم
گفتی نه
گفتی گور بابای راز
بریم بیرون حال و هوا مون
عووض بشه ...
از زندگیمون لذت ببریم
الان که فک می کنم این چیز هارو داشتی که من
حس یکی بودن رو با تو داشتمو دارم ..
اون با مزه گی هات شیطونیات یادته بهت گفتم تو جودی ابوت زندگی منی
تو هم گفتی: تو هم بابا لنگ دراز زندگی منی ....
الان دارم کل متن رو کپی پیست می کنم و چند لحظه دیگه برات ایمیل میشه ...
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم آبان ۱۳۹۳ ساعت 1:54 توسط علی
|
قصه گفتن خيلی هم سخت نيست...