یه جایی دور تر از اینجا
تهران رو یه جورایی دوستش داشتم الانم همینطور
شلوغیش و بعضی از خیابون هاش مثه خیابان ولی عصر
یه جاهایی مثه دربند , درکه , پارک جمشیدیه , خانه هنرمندان , انتشارات ثالث و نشر چشمه
اما الان دوست دارم یه جایی باشم خارج از این شلوغی
و ندیدن چهرهایی که لبخند بر لباشون فراموش شده
اگه رفت و آمد تو شهرم داشته باشم سعی می کنم نگاهم به چهرها نیوفته
و خودمو یه جور مشغول کنم ...
دارم با خودم فک می کنم یه جایی باشم به دور از شلوغی
قبلنا برام قابل تصور نبود تو ایران به شهری بغیر از تهران باشم
و یادم میاد برام سوال بود چه جوری بقیه تو شهرستان زندگی می کنن !!
تصور اینکه تو یه جایی باشی
که یه بالکن داشته باشه با یه صندلی نعنویی که روش بشینی
و طبیعت مقابل نگاه کنی لذت بخش تره
و مشغول کارایی باشی که فقط ازش لذت می بری
و یه کم بی ربط به این پست ام
این کارکردن و حرفه ای شدن باعث میشه
که زنده باشی تا فقط کار بکنی !!!
شلوغیش و بعضی از خیابون هاش مثه خیابان ولی عصر
یه جاهایی مثه دربند , درکه , پارک جمشیدیه , خانه هنرمندان , انتشارات ثالث و نشر چشمه
اما الان دوست دارم یه جایی باشم خارج از این شلوغی
و ندیدن چهرهایی که لبخند بر لباشون فراموش شده
اگه رفت و آمد تو شهرم داشته باشم سعی می کنم نگاهم به چهرها نیوفته
و خودمو یه جور مشغول کنم ...
دارم با خودم فک می کنم یه جایی باشم به دور از شلوغی
قبلنا برام قابل تصور نبود تو ایران به شهری بغیر از تهران باشم
و یادم میاد برام سوال بود چه جوری بقیه تو شهرستان زندگی می کنن !!
تصور اینکه تو یه جایی باشی
که یه بالکن داشته باشه با یه صندلی نعنویی که روش بشینی
و طبیعت مقابل نگاه کنی لذت بخش تره
و مشغول کارایی باشی که فقط ازش لذت می بری
و یه کم بی ربط به این پست ام
این کارکردن و حرفه ای شدن باعث میشه
که زنده باشی تا فقط کار بکنی !!!
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 3:13 توسط علی
|
قصه گفتن خيلی هم سخت نيست...