قدیمی ترین خاطره
قرار بر این شده که هرکسی قدیمی ترین خاطره ای که یادش میاد رو بنویسه.
خاطره خاصی یادم نیست ولی یه کم فکر کردم این خاطره یادم اومد .
من قدیمی ترین خاطره ای که یادم میاد مربوط به اولین خونه ای که بودیم هستش
این خونه حیاط بزرگی داشت و من با بچه های همسایه معمولا تو این حیاط بازی می کردیم
این خونه ای که بودیم از اون خونه های قدیمی بود که سقفش شیرونی بود درست بغل خونه ما یه خونه ای بود که اونم همین شکلی بود وقتی از تو حیاط بهش نگاه می کردیم یه سوراخ بزرگ روی دیوار بود برای ما بچه ها جالب بود این سوراخه که مثلا اونجا چه خبره یادم نیست کی از کی پرسید و کی جواب داد
ولی یکی پرسید اونجا کی زندگی می کنه یکی دیگه گفت اونجا خدا زندگی میکنه
و ادامه داد اون ورتر بهشته و اون ورترشه جهنمه !!!
الان که فکر می کنم برام جالبه و با مزه اس!
از اونجایی که قراره همه قدیمی ترین خاطره شون رو بنویسن، دعوتی خاص نداریم. همه دعوتن.
خاطره خاصی یادم نیست ولی یه کم فکر کردم این خاطره یادم اومد .
من قدیمی ترین خاطره ای که یادم میاد مربوط به اولین خونه ای که بودیم هستش
این خونه حیاط بزرگی داشت و من با بچه های همسایه معمولا تو این حیاط بازی می کردیم
این خونه ای که بودیم از اون خونه های قدیمی بود که سقفش شیرونی بود درست بغل خونه ما یه خونه ای بود که اونم همین شکلی بود وقتی از تو حیاط بهش نگاه می کردیم یه سوراخ بزرگ روی دیوار بود برای ما بچه ها جالب بود این سوراخه که مثلا اونجا چه خبره یادم نیست کی از کی پرسید و کی جواب داد
ولی یکی پرسید اونجا کی زندگی می کنه یکی دیگه گفت اونجا خدا زندگی میکنه
و ادامه داد اون ورتر بهشته و اون ورترشه جهنمه !!!
الان که فکر می کنم برام جالبه و با مزه اس!
از اونجایی که قراره همه قدیمی ترین خاطره شون رو بنویسن، دعوتی خاص نداریم. همه دعوتن.
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 19:19 توسط علی
|
قصه گفتن خيلی هم سخت نيست...