واهمه داشت از خط قرمزاش رد بشه
فکر کردن خارج از این خط  هم باعث وحشتش میشد چه برسه که بهش فکر کنه
یه روز این جرات پیدا کرد که از قابش خارج بشه
مثه یه کرم ابریشم از تار های تنیده به دورش رها شده
تصوراتش عوض شد و اینکه وارد یه دنیا دیگه شده
حالا از توبیخ نمی ترسید ترس از اینکه مجازات بشه
بهش گفته بودن اگه اونطوری فکر کنی سوسک میشی
اما حالا راه برگشتی وجود نداشت  نمی تونست و نمی خواست به قبل از این برگرده
یه حس خاصی داشت پیش از این حالت کسی رو داشت
که تو جاده زندگی با سری رو به پایین قدم می زد
 ولی یه تلنگر (مثه افتادن یه تکه  سنگ کوچولو رو سرش ) باعث شده بود
 که سرش حرکت بده و به سمتی نگاه کنه که اون تکه سنگ از اونجا اومده و به سرش خورده 
 که در این اثنا متوجه حقیقتی تازه شده
و دید بالا سرش آسمونه 
و حالا داره تو جاده زندگی  قدم میزنه مثه گذشته
ولی با این تفاوت که حالا می تونه  آسمون رو هم ببینه .
وارد دنیای جدیدی شده با افراد جدیدی آشنا شده که در اونجا آگاه بودن عیب نیست 
 به دنبال پرسش ها بودن عیب نیست 
بهش نمی گن که اگه سوالات جدید داشته باشی ضرر می کنی به نادانسته ها عادت کن
دیگه نمی تونی جهالتتو  بهانه اعمالت بکنی سختی هاش به جان می خری؟!!!
حالا  پی برد که چرا نمی خواد به زندگی قبلیش برگرده
و با آدماهایی دم خور بشه که اصلا نمی دونن سوال چیه می خواست
این دنیا ی جدید رو به کسانیکه لیاقتشو دارن معرفی کنه تا همسفرانی داشته باشه 
اما  خیلی ها هستن که جرات عبور از این مرز های خود ساخته  توسط خودشون
و یا ساخته شده توسط دیگران برای خودشونو ندارن