مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید که چیست.
سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد به نزدیکی رودخانه بیاید.
هر دو حاضر شدند.
سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود.
وقتی وارد رودخانه شدند و آب به زیر گردنشان رسید سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان، او را شگفت زده کرد.
مرد تلاش می کرد تا خود را رها کند اما سقراط قوی تر بود و او را تا زمانی که رنگ صورتش کبود شد محکم نگاه داشت.
سقراط سر مرد جوان را از آب خارج کرد و اولین کاری که مرد جوان انجام داد کشیدن یک نفس عمیق بود.
سقراط از او پرسید، " در آن وضعیت تنها چیزی که می خواستی چه بود؟"
پسر جواب داد: "هوا"
سقراط گفت:" این راز موفقیت است! اگر همانطور که هوا را می خواستی در جستجوی موفقیت هم باشی بدستش خواهی آورد" رمز دیگری وجود ندارد.
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 16:9  توسط اتوپیا
|
آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان
آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید
نان به سفره جامه تان بر تن
یک نفر در آب می خواند شما را
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون
می کند زین آبها بیرون گاه سر گه پا
آی آدم ها که روی ساحل آرام ، در کار تماشائید !
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده ، بس مدهوش
می رود نعره زنان. وین بانگ باز از دور می آید :
” آی آدم ها .. “
و صدای باد هر دم دلگزاتر
در صدای باد بانگ او رساتر
از میان آبهای دور یا نزدیک
باز در گوش این نداها
” آی آدم ها…
شعر از نیما یوشیج
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 1:34  توسط اتوپیا
|
در جست و جو باش - در جست و جو
همیشه خدا
در جست و جوی پول باش !
وقتش که رسید، پول خودش می آید سراغت !
در جست و جو باش َ در جست و جو!
گرد جهان بگرد ، تمام دنیا را ببین!
همیشه تو فکرش باش !
همیشه تو فکرش باش !
دنبالش سینه خیز برو
ردپاهایش را بلیس و زبان بزن!
ناتوان ذلیل نباش-
فقط به پول به جیب زدن فکر کن!
به درآمد داشتن و
پول روی هم گذاشتن!
سفته بازی ها جدی اند.
خیلی هم جدی اند!
اما ،اما ،اما هرچه باشد
تو باید عاشق هم باشی
دوست هم داشته باشی.
در جست و جو - در جست و جو باش!
در جست و جوی همیشگی موفقیت باش.
وقتش که رسید موفقیت خودش می آید سراغت.
سوت بزن - سوت بزن-
سوت بزن برا همه ی دنیا !
خودت را جلو بینداز و
چاپلوسی قدرت را بگو !
همیشه آری بگو!
شب یا روز توفیری ندارد
هاله لویا- هورا هورا !
برو بالا ! برو بالا ! برو بالا!
پول دارد چشمک می زند به تو
حقوق های بالای ماهانه.
اما ، اما تکلیف عاشقی چی می شود؟!
عشق و دوست داشتن هم
باید باشد دوست من !
جستج و جو کن - جست و جو !
در جست و جوی اقبال باش .
آن وقت اقبال خودش می آید سراغت -
هر وقت صلاح بداند.
قلبت ، یک خرازی شلوغ است ،
همه چی دارد آن تو ،
یک وقت آرام می گیرد.
آن هم زمانی که
بعد از رقص نور ، روی صحنه می آیی
خودت را معرفی می کنی و
بیلان های کلان می دهی :
<<امیدوارم ، اینجا هم ازم تعریف و تمجید کنن
اون پایین که همیشه بالابالاها بودم >>
هیچ بعید نیست یک وقتی ، از جایی ، صدایی بگوید :
ای آدم ، کو زندگی ت -
ای آدم ، کو زندگی ت -
بله ، زندگی یی هم که نداشتی در آن گیر و دار ،
خیر سرت ، زندگی کجا بود ، ها ؟
از کتاب خرده فرمایش های جناب پتر پانتر ( کورت توخلسکی ) ترجمه علی عبداللهی
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 20:58  توسط اتوپیا
|
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است . . .
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 18:59  توسط اتوپیا
|
اگر فکر میکنید کس دیگری هم هست که بتواند در زندگی شما تغییرات چشمگیری بهوجود آورد،
پس در آیینه نگاه کنید
جان نیومن
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 17:46  توسط اتوپیا
|
منشا وجود انقلاب ها یا براساس تعقل بوده و یا براساس احساس
که اگه براساس تعقل باشه نسل بعدی رو خوشبخت می کنه!
و اگه براساس احساس باشه نسل بعدی رو بدبخت می کنه!
پ ن : انقلاب مثه یه بچه میمونه اگه پدر و مادرش همینجوری بدنیا بیارنش بچه تو دنیا ول معطله ولی اگه یه پدر و مادر خوب بالاسرش باشه یه بچه خوب میشه .
پ ن ۲ : رسیدن به دموکراسی مثه یه مسابقه دو امدادی میمونه باید نسل جدید نسل قبلی رو تثبیت کنه اگه الان پای صحبت افراد مختلف بشنید بعضی هاشون میگن چرا من فدا بشم تا نسل بعدی سود ببره انقلاب باید از یه تفکر و احساسی که وابسته به این تفکر باشه شروع بشه و گرنه پایان خوشی نمیشه براش در نظر گرفت . رسیدن به یه بلوغ سیاسی و دوری جستن از تصمیمات احساسی و جوگیر نشدن یه فرایند پیچیده س.
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 21:59  توسط اتوپیا
|
همه دارن میگردن
اگه از بالا آدما رو ببینی
یکی دنبال پوله
یکی دنباله عشق گمشدشه
یکی دنباله اینکه بدونه واسه چی اومده اینجا
یکی هم داره میگرده اما نیمدونه دنبال چی تا آخر عمرش همینجوری میگرده!!
کاش یکی ازش می پرسید داری دنبال چی میگردی؟!!
پ ن : می خوای بگردی خوب بگرد ولی بدون دنبال چی !
+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 23:59  توسط اتوپیا
|
مادر به بچه ۲.۵ سالش :(پسرم / دخترم) میدونی دروغ چقدر بده !!!
دروغگو دشمن خداست قول بده هیچوقت دروغ نگی.
باشه قول میدم.
چند سال بعد :
مادر به بچه :چرا اینقدر ساده ای بچه های مردم و ببین چقدر زرنگن از اونا یاد بگیر!
نباید راستشو می گفتی !
بچه : آخه دروغ بده ! خود شما گفتی راستشو بگم !
پ ن : به قول شازده کوچولو آدم بزرگا موجودات عجیبی هستن !
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 21:28  توسط اتوپیا
|
وقتی خودت هستی بهترین هستی!
وقتی خود خودت باشی می تونی بیآفرینی و ابتکار به خرج بدی در نقش دیگران بودن هیچ فایده ای نداره همون چیزایی که هم داری از دست میدی !!
+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 13:41  توسط اتوپیا
|