تبليغاتX
میزگرد

میزگرد

من و تو ...همیشه یه موضوعی برای گپ زدن هست

زندگی

توی صحنۀ غریب زندگی هممون در نقش یه بازیگریم
با همیم تو بازیهای روزگار از درون هم ولی بی خبریم
هممون پشت نگاه صورتک
همیشه از صبح تا شب قایم می شیم
واسه پنهون کردن گریه هامون
روی قلب و روحمون خط می کشیم
بهتر به قلبامون دروغ نگیم زندگی هر طور که باشه میگذره
منو تو مسافریم تو این روزا مثل خورشید تو نگاه پنجره
توی پشت صحنۀ دنیای ما خوبی و بدی میمونه یادگار
زندگی برای ما یه خاطره است از تمام قصه های روزگار

توی پشت صحنۀ دنیای ما خوبی و بدی میمونه یادگار
زندگی برای ما یه خاطره است از تمام قصه های روزگار
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 23:25  توسط اتوپیا  | 

انکار

 
اکنون به شما مي گويم که مرا گم کنيد و خود را بيابيد . وتنها آن گاه که همگان مرا انکار کرديد،  نزد شما  باز خواهم آمد
 
« فردریش  نیچه »
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 23:37  توسط اتوپیا  | 

سئوال



راستی الان هیتلر توی جهنم با کدام کار اجباری
خونابه عرق می کند؟
آیا دیوارها را لمس می کند یا لاشه ها را؟
آیا او کشته هایش را از بوی گاز بازمی شناسد؟
آیا او برای صرف غذا، خاکستر دریافت می کند
خاکستر آن همه کودک سوخته؟
یا این که دندان های طلا در دهان او می کوبند
دندان های طلای شکسته‌ی دیگران را؟
یا که برای خواب
او را روی سیم خاردار دراز می کنند؟
یا این که پوست او را خال می کوبند
برای روکش فانوس های جهنم؟
یا این که سگ های سیاهِ آتشین
مدام او را گاز می گیرند؟
یا او می بایست بدون وقفه- شب و روز -
سفر کند با اسیرانش؟
یا این که مدام بمیرد

- بی آن که اجازه داشته باشد، تا بمیرد –
برای همیشه زیر دوش گاز؟
پابلو نرودا
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 1:40  توسط اتوپیا  | 

من
تو
او
ما
شما
ایشان
.........
من و تو ما نشدیم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 4:49  توسط اتوپیا  | 

innocence


Waking up I see that everything is okay
The first time in my life and now it's so great
Slowing down I look around and I am so amazed
I think about the little things that make life great
 
I wouldn't change a thing about it
This is the best feeling
 
This innocence is brilliant, I hope that it will stay
This moment is perfect, please don't go away
I need you now
And I'll hold on to it, don't you let it pass you by
 
I found a place so safe, not a single tear
The first time in my life and now it's so clear
Feel calm I belong, I'm so happy here
It's so strong and now I let myself be sincere
 
I wouldn't change a thing about it
This is the best feeling
 
This innocence is brilliant, I hope that it will stay
This moment is perfect, please don't go away
I need you now
And I'll hold on to it, don't you let it pass you by
 
It's the state of bliss you think you're dreaming
It's the happiness inside that you're feeling
It's so beautiful, it makes you wanna cry
 
It's the state of bliss you think you're dreaming
It's the happiness inside that you're feeling
It's so beautiful, it makes you wanna cry
It's so beautiful, it makes you want to cry
 
This innocence is brilliant, it makes you want to cry
This innocence is brilliant, please don't go away
'Cause I need you now
And I'll hold on to it, don't you let it pass you by
 
This innocence is brilliant, it's so beautiful, it's so beautiful
This moment is perfect, please don't go away
I need you now, it makes me want to cry
And I'll hold on to it, don't you let it pass you by
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 4:41  توسط اتوپیا  | 

I'm living in Heart of Darkness
I'm looking for brightnes
Destiny put me Here
I'm asking Why
Why life is miserble
Why sombody kill somebody for their benifits
world is bigger than all of us
my desire is your desire
I'm hopping to find my answer
but nobody give me an answer
come with me make fire to kill darkness
come with me
believe me
world is bigger than all of us
the man inside me told me
come with me
i'm looking light in darkset to reach another world
my desire is your desire
come with me
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 0:6  توسط اتوپیا  | 

شهادت


من شهادت می دهم!
من آن جا
بودم.
آن جا بودم
رنج بردم و آن چه را
که شاهد بودم،
در خاطر زنده نگه خواهم داشت.
اگر کسی نباشد
که به یاد داشته باشد،
من هستم، که شهادت بدهم.
حتا اگر که دیگر چشمی هم بر روی زمین نباشد
من هم چنان خواهم دید،
و نبشته برجای خواهد ماند، این جا
آن خون.
شعله آن عشق
هم چنان این جا خواهد سوخت.
هیچ فراموشی در کار نخواهد بود: سروران من
و از لای دهان له شده ام
آن دهان ها، سرود خواهند خواند
هم چنان!
پابلو نرودا
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 23:42  توسط اتوپیا  | 

همین جوری !!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 14:11  توسط اتوپیا  | 

جنگ

جنگ در نهايت يعني آدم‮کشي مجاز. وقتي آدمايي که راس کارن، گير مي‮کنن و ديگه نمي‮دونن چه سياستي رو پياده کنن و مشکلات اقتصادي رو چه جوري حل کنن، از پشت پستو عروسک ميهن‮پرستي رو در مي‮آرن. کفش و کلاهش هم مي‮کنن تا مترسک‮شون جورِ جور شه: آخه مترسک ميهن‮پرستي يه پاپوش به اسم دشمن خوني و يه سرپوش به اسم شهامت‮طلبي لازم داره. معلومم هست که بعدش همه‮شون مي‮گن راهشون راه حقه و پاي خداهاشونو مي‮کشن وسط. آخر سر هم اين پدرا و مادرا و بچه‮هاي از دنيا بي‮خبرن که بايست تاوان جنگ رو بدن. جناب آقاي ارتشبد هفت تا مدال و يه ملک اربابي مي‮گيره، اون‮وقت بازمانده‮هاي بي‮نواي کشته‮ها اگه سه مارک ماهونه‮اي که بابت از دست دادن باباشون مي‮گيرن نباشه، کارشون ساخته‮س نقل از کتاب: بعضي‮ها هيچ‮وقت نمي‮فهمن – نشرافراز
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 18:44  توسط اتوپیا  | 

آدمی: همزیستی خرد با دیو ها

شاید   در باورهای زردشتی خوندم که احساساتی مثل خشم ، آز ، رشک و ... به دیو های برای انسانها تعبیر شده بودند.
 
دیوهایی که در کنار خرد و تحت حاکمیت آن در قلمرو روح بزرگ آدمی می زیند و گاهی سر به شورش و نافرمانی برمیدارند و گاهی توسط خرد و  عقل به بند کشیده می شوند.
 
همه چیز همین جاست در درون آدمی نبرد دیر پای نیکی و بدی و شاید نوعی همزیستی آنان.
 
+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 20:35  توسط اتوپیا  | 

دانستن و رنج دانستن
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 10:41  توسط اتوپیا  |