تبليغاتX
میزگرد

میزگرد

من و تو ...همیشه یه موضوعی برای گپ زدن هست

محبت نامحدود

اگر انسان ها بدانند باهم بودنشان محدود است محبتشان بهم نامحدود می شود
+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 13:34  توسط اتوپیا  | 

شب یَلدا

شب یَلدا یا شب چِله آخرین شب آذرماه، شب پیش از نخستین روز زمستان و درازترین شب سال است. ایرانیان و بسیاری از دیگر اقوام آن را مبارک می‌دارند و این شب را جشن می‎گیرند.
 
این شب در نیم‌کره شمالی با انقلاب زمستانی مصادف است و به همین دلیل از آن شب به بعد طول روز بیشتر و طول شب کوتاه‌تر می‌شود.
 
ایرانیان باستان با این باور که فردای شب یلدا با دمیدن خورشید، روزها بلندتر می‎شوند و تابش نور ایزدی افزونی می‌یابد، آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید می‌خواندند و برای آن جشن بزرگی بر پا می‌کردند.
 
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 13:25  توسط اتوپیا  | 

کتاب "شب"، روایت تکان‌دهنده از زندگی در اردوگاه‌های مرگ نازی‌ها

چندی است که کتاب "شب"، اثر ماندنی نویسنده‌ی یهودی، الی ویزل (Elie Wiesel)، به فارسی منتشر شده است. این کتاب در اصل در سال ۱۹۵۵ به زبان عبری و در ۸۰۰ صفحه با عنوان " و دنیا ساکت ماند " در شهر بوینس آیرس، آرژانتین به چاپ رسید. اگر تلاش‌ها و تشویق‌های نویسنده‌ی پرآوازه‌ی فرانسوی، فرانسوا موریاک (۱۸۸۵ـ ۱۹۷۰) نبود، شاید این کتاب هرگز نوشته و منتشر نمی‌شد. موریاک، اواخر دهه‌ی ۵۰ قرن پیش، ویزل را که در آن هنگام به تازگی شغل روزنامه‌نگاری را پیشه‌ی خود کرده بود، با بحث‌ها و گفت‌وگوهای طولانی متقاعد کرد، خاطرات و یادهای خود را از "اردوگاه‌های کار اجباری" دوران نازی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 15:15  توسط اتوپیا  | 

حقيقت

 
وقتي که مجذوب ظواهر مي‌شوي
شايد حقايقي از کنارت عبور ‌کند به همين سادگي
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 10:14  توسط اتوپیا  | 

سرنوشت من!

پرسید: بگو از سرنوشت من!
گفت: از کوزه همان تراود که در اوست!
 پرسید: بیشتر بگو!
گفت: مراقب قصد و نیات خود باش!
 پرسید: مراقب قصد و نیاتم باشم؟
گفت: مراقب نیات خود باش که افکارت می شوند. مراقب افکار خود باش که کلماتت میشوند. مراقب کلمات خود باش که اعمالت می شوند. مراقب اعمال خود باش که عاداتت میشوند مراقب عادات خود باش که شخصیتت میشوند. مراقب شخصیت خود باش، سرنوشتت میشود
پرسید: یعنی سرنوشتم را بدین گونه شکل می دهم؟
 گفت: آری!
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 9:32  توسط اتوپیا  | 

طفلکی ها

 
چه چیزی لازم است تا در این سیاره
بتوان در آرامش با یکدیگر عشق بازی کرد؟
هر کسی زیر ملافه هایت را میگردد
هر کسی در عشق تو دخالت می کند
چیزهای وحشتناکی می گویند
در باره ی مرد و زنی که
بعد از آن همه با هم گردیدن
همه جور عذاب وجدان
به کاری شگفت دست می زنند
با هم در تختی دراز می کشند
 
 
از خودم می پرسم
آیا قورباغه ها هم چنین مخفی کارند
یا هر گاه که بخواهند عطسه می زنند
آیا در گوش یکدیگر
در مرداب
از قورباغه های حرامزاده می گویند
و یا از شادی زندگی دوزیستی شان
 
از خودم می پرسم
آیا پرندگان
پرندگان دشمن را
انگشت نما می کنند؟
 
آیا گاو های نر
پیش از آنکه در دیدرس همه
با ماده گاوی بیرون روند
با گوساله هاشان می نشینند و غیبت می کنند؟
 
جاده ها هم چشم دارند
پارک ها     پلیس
هتل ها، میهمانانشان را برانداز می کنند
پنجره ها نام ها را نام می برند
توپ و جوخه ی سربازان در کارند
با مأموریتی برای پایان دادن به عشق
گوشها و آرواره ها همه در کارند
تا آنکه مرد و معشوقش
ناگزیر بر روی دوچرخه ای
شتابزده
به لحظه ی اوج جاری شوند.
پابلو نرودا
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 15:30  توسط اتوپیا  | 

ترس

   
گاهی دروغ ميگيم چون ميترسيم!

گاهی فرياد ميکشيم چون ميترسيم!

گاهی کاری رو شروع نميکنيم چون ميترسيم!

گاهی روابطمونو قطع ميکنيم چون ميترسيم!

گاهی لذت نميبريم چون ميترسيم!

گاهی حرف نميزنيم چون ميترسيم!

گاهی زندگی نميکنيم چون ميترسيم!

گاهی نميميريم چون ميترسيم!

وگاهی....... چون ميترسيم!

اما برای هرکدوم از اون ترسا هزارو يک دليل مياريم که بگيم قضيه ترس نيست!!!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 16:50  توسط اتوپیا  | 

حماسه ملبورن

یادش بخیر!!
امروز 8 آذر است ؛ روزی که ما به جام جهانی رفتیم !!
 
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 15:13  توسط اتوپیا  | 

مرثیه

 
 
کی میتونه جای اسمت توی شعر من بشینه
 
توی این مرثیه امشب جای اسمت نقطه چینه
 
طرح ساده نگات دفتر خاطره هات
 
مثل سایه روی خاک افتاده
 
بی تو از گریه پرم لحظه ها رو میشمرم
 
آسمون بی تو پر از فریاد
 
آسمون بغضتو بشکن اون دیگه برنمیگرده
 
نفسهای گرمش امشب هم نفس با خاک سرده
 
قاب عکست روبرومه دارم از نفس می افتم
 
باورم نمیشه اما من برات مرثیه گفتم
 
آسمون بغضتو بشکن اون دیگه برنمیگرده
 
نفسهای گرمش امشب هم نفس با خاک سرده
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 15:9  توسط اتوپیا  | 

بوسیدن

بوسیدن هنر است و نشان دهنده یک نوع بیان فردی و کاملاً شخصی از عشق و محبت می باشد." بوسه زمانی ایجاد می شه که دوطرف برای اولین بار به هم نزدیک می شن، پس کاملاً طبیعیه که دو طرف کمی مضطرب و عصبی بشن.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 23:58  توسط اتوپیا  | 

ترجمه در خدمت تفاهم و غنای فرهنگ

همزمان با بررسی طرحی برای گسترش ترجمه در سطح اتحادیه‌ی اروپا، شماری از چهره‌های فرهنگی اروپا با انتشار بیانیه‌ای بر نقش و کارکرد ترجمه در بسط مناسبات انسانی و لزوم دستیابی به یک سیاست ترجمه‌ای هدفمند تاکید کرده‌اند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 23:22  توسط اتوپیا  | 

چشمه خورشید

من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ:
احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین،
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یأس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.

آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های آینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق،
از برکه های آینه راهی به من بجو!

من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:
احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس،
احساس می کنم
در هر رگم
به هر تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ای می زند جرس.

آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.
من بانگ برکشیدم از آستان یأس:
(( ـ آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! ))
 
احمد شاملو
پ .ن : عکس از وبلاگ  دوست عزیزم روزنامه دیواری  برداشتم
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 17:59  توسط اتوپیا  | 

روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
 
روزی که کمترین سرود بوسه است
 و هر انسان
برای هر انسان
برادریست (یا خواهریست).
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ایست
و قلب
برای زندگی بس است.
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف   زندگیست
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه ایست
تا کمترین سرود بوسه باشد.
 
روزی که تو بیایی  برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود.
 
روزی که ما دوباره برای کبوتر هایمان دانه بریزیم ....
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم.
(احمد شاملو)
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 1:57  توسط اتوپیا  |